ماجرای چهارم ستاره‌هایی كه خاموش شدند

بامداد بیست‌وسوم خرداد 1404، سكوت سعادت‌آباد تهران با انفجاری مهیب درهم شكست. ساختمان «اساتید سرو» ــ جایی كه شماری از نخبگان علمی كشور در آن زندگی می‌كردند ــ هدف حمله مستقیم رژیم صهیونیستی قرار گرفت. همان لحظه ستاره‌ای جوان، در میان شعله‌ها و آوار خاموش شد؛ زهرا شمس‌بخش، دختری از این سرزمین كه در خانه او را «نجمه» صدا می‌زدند.

1404/06/26
|
23:48

ماجرای چهارم
ستاره‌هایی كه خاموش شدند
روایت زندگی و شهادت زهرا (نجمه) شمس‌بخش و فاطمه پولادوند
این روایت برگرفته از مستند رادیویی «مستند فرهنگ» به تهیه‌كنندگی حمیرا فراتی (رادیو فرهنگ) است.

بامداد بیست‌وسوم خرداد 1404، سكوت سعادت‌آباد تهران با انفجاری مهیب درهم شكست. ساختمان «اساتید سرو» ــ جایی كه شماری از نخبگان علمی كشور در آن زندگی می‌كردند ــ هدف حمله مستقیم رژیم صهیونیستی قرار گرفت. همان لحظه ستاره‌ای جوان، در میان شعله‌ها و آوار خاموش شد؛ زهرا شمس‌بخش، دختری از این سرزمین كه در خانه او را «نجمه» صدا می‌زدند.
زهرا، فرزند دوم خانواده شمس‌بخش بود. پدرش، دكتر مسعود شمس‌بخش، از استادان برجسته دانشگاه و قائم‌مقام پیشین وزیر علوم در امور حقوقی و مجلس به شمار می‌رفت و مادرش، زنی خانه‌دار و همراهی صبور برای خانواده بود. زهرا پس از پایان دبیرستان، در رشته فناوری اطلاعات دانشگاه علم و فرهنگ پذیرفته شد و با پشتكار فراوان توانست جایگاه حرفه‌ای خود را در معاونت علمی و فناوری ریاست جمهوری به دست آورد. او جوانی پرامید، فعال و عاشق دانش بود كه مسیر خدمت به كشور را انتخاب كرده بود.
پدر روایت می‌كند: «ساعت حدود سه‌ونیم شب بود. صدای انفجار و ریزش آوار روی من را از خواب پراند. دو دختر داشتم؛ مریم و زهرا كه در خانه نجمه صدایش می‌زدیم. اول مریم را صدا زدم. صدای ضعیف كمك‌خواهی‌اش آمد. بخشی از كمد و وسایل رویش افتاده بود. وسایل را كنار زدم و او را بلند كردم. زخمی و نیمه‌جان بود، اما زنده. بعد به سراغ نجمه رفتم. هیچ صدایی از او نمی‌آمد. دیوارها فرو ریخته بود و از اتاقش چیزی باقی نمانده بود. ساعت‌ها در میان آوار صدایش زدم، اما پاسخی نیامد.»
پدر با دست‌های زخمی تا سپیده‌دم جست‌وجو كرد. حوالی شش‌ونیم صبح، یكی از اهالی ساختمان خبر آورد كه پیكری در محوطه دیده شده است. پدر می‌گوید: «به مدیر ساختمان گفتم برو ببین چه كسی است. وقتی برگشت، گفت: متأسفانه پیكر نجمه است.» دختر جوان بر اثر شدت موج انفجار از طبقه بالا به حیاط پرتاب شده بود. ستاره خانه خاموش شد.
نجمه نه‌تنها در حوزه فناوری و علم، كه در فعالیت‌های فرهنگی و اجتماعی نیز حضوری خستگی‌ناپذیر داشت. مدتی در مؤسسه فرهنگی ـ تحقیقاتی امام موسی صدر همكاری می‌كرد، در خیریه «دارالكرام» برای تحصیل كودكان بازمانده از تحصیل تلاش می‌كرد و در «باشگاه اندیشه» مسئولیت اداره جلسات مذهبی را بر عهده داشت. در كنار این فعالیت‌ها، عاشق كوه و طبیعت بود؛ عضوی از گروه كوهنوردی «سلام همنورد»، علاقه‌مند به دوچرخه‌سواری و سبك زندگی سالم.
تمام این شور زندگی در شبی خونبار پایان یافت. شهادت زهرا شمس‌بخش بار دیگر نشان داد رژیم صهیونیستی از كشتن زنان بی‌گناه و فرزندان این سرزمین ابایی ندارد. دختر ایران، نجمه، در جوانی رفت، اما لبخندش همچنان در خاطره هم‌وطنان روشن است؛ لبخندی كه هیچ انفجاری توان خاموش كردنش را ندارد.
لبخند بی‌پایان
زندگی و شهادت فاطمه پولادوند
در خانه‌ای ساده اما آكنده از عشق و صبوری، دختری به دنیا آمد كه آخرین فرزند خانواده بود؛ فاطمه پولادوند. پدرش، ذبیح‌الله، جانباز شیمیایی جنگ تحمیلی بود و مادرش، شاه‌دولت، زنی خانه‌دار كه بار رنج‌های همسر و فرزندان را به دوش می‌كشید. فاطمه، تنها دختر خانواده، روح زندگی و جوانی خانه بود؛ دختری پرانرژی كه در میان سختی‌های بیماری پدر، شادی و امید می‌آورد.
او 23 سال داشت و تازه می‌خواست برای مقطع كارشناسی ارشد ادامه تحصیل دهد. در كنار برادرش مهدی ــ سواركار جوان و پرامید ــ زندگی پرشوری داشتند. خانه كوچك خانواده پولادوند پر بود از خنده‌های فاطمه، امیدهای مهدی و سكوت پرصلابت پدر.
اما بامداد بیست‌وسوم خرداد، همان شب سیاه، موشك‌های اسرائیل راهی خانه آنها شدند. خانه خانواده پولادوند در میان نخستین اهداف بود. انفجار، دیوارها را به خاكستر بدل كرد و آوار بر سر خانواده فرو ریخت. مادر، دختر و پسر خانواده در همان ساعات نخست به شهادت رسیدند.
چهل‌ونه ساعت طول كشید تا پیكر فاطمه و مادرش از زیر آوار بیرون آورده شود. امیدها و آرزوهای دختر جوان همراه با او زیر خاك مدفون شد. تنها برادر بازمانده خانواده، علی، با بغض روایت می‌كند: «خواهرم فاطمه تازه 23 سال داشت. می‌خواست فوق‌لیسانس بگیرد. مهدی هم فقط 26 سال داشت. هر دو پر از امید بودند. لبخندشان هنوز جلوی چشمم است. تنها خواسته من انتقام خونشان از اسرائیل است.»
خانه‌ای كه زمانی لبریز از صدای خنده بود، در یك شب به تلی از خاكستر بدل شد. لبخند روشن فاطمه، نگاه پرامید مهدی و صبر مادر، همه زیر آوار خاموش شدند. اما یادشان زنده است. فاطمه، دختر زیبای ایران، فرزند شهیدی زنده و خودش شهیدی دیگر. او رفت، اما قصه‌اش همچنان میان مردم جاری است. وطنی كه او برایش جان داد، هرگز فراموش نخواهد كرد كه چه نور امیدی در چشمانش می‌درخشید.
قصه زهرا و فاطمه، قصه دخترانی است كه با جوانی و آرزوهای نیمه‌تمامشان به استقبال شهادت رفتند. دو نام از هزاران نام، كه در دفتر خون و مقاومت ایران جاودانه شد. آنان نشان دادند كه جنگ صهیونیسم تنها با دانشمندان و فرماندهان نیست؛ بلكه با امید و آینده این سرزمین است.
اما ایران یاد دخترانش را فراموش نخواهد كرد. ستاره خاموش‌شده نجمه و لبخند بی‌پایان فاطمه همچنان در آسمان ایران می‌درخشند؛ چراغ‌هایی كه مسیر نسل‌های آینده را روشن می‌كنند.

دسترسی سریع